بی بی حکیمه(س) امامزاده در دل کوه - گشت و گذار - زیبا و جالب ترین مناظر و عکس ها از ایران و جهان gashtvegozar

گشت و گذار - زیبا و جالب ترین مناظر و عکس ها از ایران و جهان gashtvegozar


+ بی بی حکیمه(س) امامزاده در دل کوه

بقعه ای که هر ساله هزاران مشتاق به سوی او می آیند.

گچسارن ، خبرنگار ابتکار - یکی از امامزادگان مورد توجه عام و خاص که از اقصی نقاط میهن اسلامیمان بویژه کشورهای حاشیه نشین خلیج فارس هر ساله بخصوص در فصول تعطیلات نوروزی هزاران مشتاق به حریم عصمت و ولایت را به سوی خود می کشاند آستانه مقدسه حضرت بی بی حکیمه(س) می باشد که در ضلع جنوبی فاصله یکصد کیلومتری شهرستان گچساران قرار دارد. بقعه متبرکه در موقعیت خاص جغرافیایی در میان دره هایی سر به فلک کشیده و نفت خیز قرار گرفته که در منطقه موردنظر حدود 120 حلقه چاه نفت وجود دارد. آن حضرت از کرامات بسیار بالایی برخوردار بوده بطوریکه هر ساله تعدادی از دردمندان و افراد بیمار و لاعلاج را شفا داده است. نسب امامزاده طبق اسناد و روایات مختلف از دختران بلافصل حضرت امام موسی بن جعفر(ع) می باشد. در سرگذشت حضرت بی بی حکیمه(س) دختر باب الحوائج امام موسی کاظم(ع) می فرماید در بعضی اخبار و روایات آمده که در زمان حکومت بنی العباس شدت عداوت و کینه بنی عباس علیه اهل بیت پیامبر(ص) اوج گرفت و شروع کردند به حمله و هجوم به خانه های بنی هاشم، همه از مدینه فرار کردند و روی به سوی ایران آوردند. شدت ظلم بنی عباس بحدی بود که جوانهای آنها را در هر کجا میدیدند، بقتل می رساندند، تا زمان ولایتعهدی حضرت امام رضا(ع) که بنی هاشم برای آزادی خود بطرف ایران آمدند پس از اینکه طبق تاریخ، حضرت امام رضا(ع) را با حیله به شهادت رساندند تمامی اهل بیت که به ایران آمده بودند. خود را گرفتار دیدند و از ترس دشمن پراکنده شدند و دشمن در تعقیب آنها روز بروز بر شدت اعمالش می افزود، بطوریکه در هر کجا یکی از بنی هاشم را می دیدند فوری سر می بریدند. بی بی نفیسه به اتفاق برادران و خواهران احمد بن موسی (شاه چراغ) فضل و حسین و حیدر و خواهران حکیمه و زبیده و خدیجه عده ی زیادی از نوادگان امام موسی کاظم(ع) از طریق خوزستان وارد استان فارس شده و در آنجا جنگ برپا می شود و عده ای به شهادت می رسند و بقیه در کوهها و دشت بهبهان و اطراف پراکنده می شوند و در آنجا عده ای بشهادت رسیده و بقیه به کوهها پناه می برند. حضرت بی بی حکیمه(س) در این شرایط سخت و دشوار متوجه می شوند که عده ای از جوانها کشته شده اند دستور داده میشود زنها به کوه ها و بیابانها پناه ببرند زنها هم از وحشت و ترس از اینکه دشمن به آنها حمله نماید به کوهها و بیابانها پناه می برند، تشنه و گرسنه از ترس و وحشت به خود می لرزند طبق روایات بی بی مکرمه بر اثر ترس از دشمن به کوه ها و بیابانها حرکت می نماید و دشمن هم در تعقیب آنها بوده، بی بی همچنان در بیابانهای بی آب و علف سرگردان بوده و دشمن از هر سو در جستجوی آنها بوده تا آنان را به قتل برسانند. بی بی سرگردان و متوحش و تنها از بیکسی خود ناله و زاری می کرد. بی بی نفیسه در بیابان ها و تپه ها راه خود را ادامه می داد که ناگهان دشمنان به بی بی نفیسه رسیدند و او را محاصره کردند. دختری جوان آن هم دختر امام در این حال دست بسوی آسمان برد و دعا کرد و در حالیکه به خود می لرزید می فرمود: یا ارحم الراحمین بحق ابائی العیامین، خلصنی من البلا» العظیم. در این هنگام به امر الهی کوه نعره کشید دو تکه شد و شکاف برداشت و بی بی وارد غار شد و شکاف در پشت سرش بهم آمد. در اینموقع دشمنان که به محل رسیدند ملاحظه کردند که آن حضرت ناپدید شده و پس از جستجو متوجه گردیدند که بی بی بداخل غار رفته و هیچ راهی ندارد جز یک روزنه که در آن، نور می درخشد خسته و ناراحت و عصبانی از اینکه تا اینجا او را تعقیب کرده اند از دستشان رفته، چه باید بکنند، پس از مشورت تصمیم گرفتند که آنجا را به آتش بکشند. اول آنجا را علامت گذاشتند بعد بیل و کلنگ آوردند تا آنجا را بشکافند. چهل شبانه روز آنجا را کندند ولی نتیجه نگرفتند ناچار آتش افروختند و آنجا را به آتش کشیدند و حالت بی بی شد حالت حضرت زینب دختر امیرالمومنین(ع) در عصر عاشورا که خیمه ها را آتش زدند. دشمنان وقتیکه آنجا را آتش زدند هلهله و شادی می کردند به این تصور که یا او را می سوزانند و یا مجبور به خروج می کنند و دستگیر می نمایند ولی مایوس شدند و سرافکنده و شرمسار آنجا را ترک نمودند و حال بی بی مثل حضرت زینب(س) در روز عاشورا شد. اما بی بی مکرمه در تنهائی خود نشسته بر غریبی و بیکسی خویش گریه میکرد و خداوند این چنین او را از دست دشمن نجات داد و در آنجا چشمه آب گوارائی مانند آب زمزم جاری نمود که تاکنون از پشت حرم جاری است و در حال حاضر هم اهالی ده ها از آن استفاده می کنند آن بانوی مکرمه تنها در میان کوه باقی ماند و هیچکس به او دسترسی نداشت و مرتبا بدرگاه خداوند راز و نیاز می کرد. ندا می داد کجایند اهل بیت من، کجایند عشیره من، کجایند برادران من، چه می دانند که من اینک تنها و بیکس در میان کوه نشسته ام. آن بانوی بزرگوار تنها در میان کوه باقی مانده بود و کسی به او دسترسی نداشت تا اینکه مدتی نه چندان دور حکومت بنی عباس سرنگون گردید و این ماجرا بر زبانها افتاد که یکی از نوادگان پیامبر اکرم(ص) داخل کوه شد و از کرم و معجزات الهی از کوه خارج نشده. مردم با شنیدن این خبر دسته دسته به آن کوه می آمدند و آن را تبرک می کردند. در این میان فرد مومنی که در بندر دیلم اقامت داشت و صاحب اولاد نمی شد روزی به همسرش گفت بیا ما هم کنار آن کوه برویم و از خدا بخواهیم به برکت دختر رسول الله بر ما منت نهد و ما را صاحب اولاد گرداند. از خدا می خواهیم به حق و کرامتی که این  بی بی نزد او دارد مراد ما را حاصل کند و ما را ناامید برنگرداند. همسرش گفت با کمال میل می پذیرم. پس بهمراه شوهرش به آن کوه که محل اختفای بی بی بود رفتند. آن زن کنار روزنه که نور از آن به بیرون می تابید ایستاد و به بی بی توسل جست و مقام و مرتبه رفیعی که آن حضرت نزد خداوند داشت سبب گردید که پروردگار کریم فرزندی به آن خانواده عطا فرماید که موجب روشنی دیدگانشان شود. چندی از مراجعت آن زن به دیار خود نگذشت که باردار شده آنگاه که مدت معین را گذراند پسری بدنیا آورد که مانند به ستاره ای درخشان بود. روزی آن مرد به همسرش گفت اینک که به مراد خود رسیده ایم شایسته است نذر خویش را نسبت به دختر امام موسی بن جعفر(ع)  ادا کنیم که این بر ما واجب است. زن گفت: آن چه صلاح می دانی عمل کن. تعدادی گوسفند با خود برگرفتند و همراه عشیره خویش رهسپار آن کوه گشته تا نذرشان را ادا نمایند. وقتیکه به آنجا رسیدند از بابت نعمتی که خداوند به برکت دختر امام موسی کاظم(ع) نصیب آنها گردانیده بود به سرور و شادمانی گرد هم نشستند. روز سوم ناگهان متوجه شدند صاحب نذر یعنی آن پسر در میان آنها نیست و معلوم نیست به کجا رفته است. این ماجرا بر پدر و مادر او گران آمد بنای گریه و زاری نهادند و بر سر و صورت خود می زدند شادی آنها مبدل به ماتم شد. پدر از همه خواست تا به جستجوی او برخیزند و  در میان کوه و دره در پی او گشتند. اما چیزی عایدشان نشد بی آنکه خبری از او بدست آورند بازگشتند و همه ناامید و غمگین بار مراجعت بستند تا به دیار خویش بازگردند. هنگام اذان مغرب بود که یک مرتبه دیدند آن پسر از پشت سر آنها شتابان می آید و صدا می زند: مادر پدر بایستید بایستید. با دیدن این صحنه همه شادمان و خوشحال بطرف او شتافتند، پدر و مادر فرزند خویش را در آغوش فشرده و غرق بوسه نمودند و از او پرسیدند کجا رفته بودی و چه کردی، گفت گوش کنید تا به شما بگویم.من سر به دره ها و کوه ها نهادم همینطور که اطرافم را نظاره  می کردم و می رفتم دیدم درنده ای وحشی از میان کوه پدیدار شد و راه را بر من بست و قصد حمله به من را داشت من نیز برای نجات به این سو و آن سو میدویدم و فریاد می کشیدم، آن حیوان درنده در پی من دهان باز کرده بود تا به من حمله ور شود که یکمرتبه متوج شدم زنی چون حوریه بهشتی از روزنه کوه بدر آمد، مرا در برگرفت و با خود بدرون کوه برد، درون کوه نزد او درختان و جویبارها و میوه های فراوان و شاخسارهای آویزان یافتم. او در کمال ناز و نعمت بسر می برد اما بر چهره او آثار افسردگی و اندوه هویدا بود. او تاکنون که نزد شما می آیم از من نگهداری می کرد و چون فهمید که شما بار سفر بسته اید تا برگردید مرا نزد شما فرستاد و این کیسه درون خورجین را بمن داد، آنها کیسه را گشودند و دیدند درون آن انواع جواهرات و طلا و نقره است و در پای آن پسر بچه نیز خلخالی و بر گردنش طوقی از یاقوت سرخ بسته بود و همچنین بر او جامه ای نیکو پوشانده بود و شمشیری نقره فام در دست داشت. والدین آن پسر وقتی این همه هدیه را دیدند بسیار مسرور و شادمان شدند و او را موجب خیر و برکت خود دانستند و از این بابت خدا را سپاس گفتند.

نویسنده : n - s ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران()   لینک